قضاوت کردن
ديگري کاري است که در تمام عمرم تا الان انجام داده ام و فکر ميکنم همه مردم انجام ميدهند. هرچقدر هم تحصيل کرده تر و با تجربه تر باشيم، شايد فکر کنيم که سريعتر ميتوانيم بر اساس نشانه ها، از ديگران قضاوتي کنيم و اصطلاحا آنها را مي شناسيم. دو سه شب پيش، فيلمي را با عنوان کلبه دانلود کردم و ديدم که يکي از ديالوگهاي فيلم من را به فکر انداخت. اينکه آيا واقعا فکر ميکنيم ديگران را مي شناسيم که به راحتي آنها را قضاوت مي کنيم و در مورد درستي و نادرستي رفتارشان تصميم مي گيريم و آنها را در دو دسته خوبها و بد يا کساني که خيلي دلچسب نيستند و هستند قرار مي دهيم؟؟شايد خيلي از ما فکر کنيم که ميدانيم واقعا
شناخت ديگري راحت نيست. اما نميدانم با وجود اينکه اين را ميدانيم چرا بازهم قضاوت مي کنيم. انگار اين دانسته ما دروني نشده. به اين فکر مي کردم که من چقدر مادر و پدرم را مي شناسم يا چقدر همسرم را مي شناسم و درک مي کنم. شايد قبلا فکر مي کردم آنها را ميشناسم و درک مي کنم اما الان ميگويم هنوز فکر مي کنم آنها را واقعا همانطور که خودشان ، خودشان را مي شناسند ، درک نمي کنم. واقعيت اين است که هر آدمي يک داستان زندگي دارد مثل يک فيلم که يک جايي شروع ميشود و يک جايي هم تمام مي شود و ما حتي در مورد عزيزترين و نزديکترين آدمهاي زندگيمان در همه بخشهاي فيلم زندگيشان نبوده ايم. مثلا مادر و پدر من قبل از تولد من، يک بخشي از فيلم زندگيشان با کلي تجربه و اتفاقهاي خوشايند و ناخوشايند را پشت سرگذاشته اند که من هيچ درک مستقيمي از آنها ندارم. همينطور حتي خواهرم را هم کامل نميشناسم و درک نمي کنم چون اگرچه با او بزرگ شده ام اما در تجربه هاي روزمره زندگيش در مدرسه و دانشگاه و محيط کار و بعدا در زندگي شخصي تجربه کاریکاتور شدن...
ما را در سایت تجربه کاریکاتور شدن دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 137 تاريخ: شنبه 25 تير 1401 ساعت: 23:57